به گزارش خبرنگار سیاسی پایگاه اطلاع رسانی ستارگان ، استاد شهید مرتضی مطهری در ادامه جلد ابتدایی کتاب حماسه ی حسینی ، پس از بیان رفتار امام حسین (ع) در شب عاشورا و زمینه ی قیام کربلا ، به موضوع وداع حضرت اباعبدالله (ع) با حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام پرداخته و میگوید: در شب عاشورا ، پس از اینکه تمام اصحاب، اعلام وفاداری نسبت به امام حسین (ع) و ماندن شان در کربلا کردند ؛ صحنه عوض شد ! اباعبدالله (ع) به یاران شان فرمودند : بدانید که همه ی ما ، کشته خواهیم شد ! همه ابراز شادی کردند و ذکر الحمدلله را بر زبان آوردند . در همان حال کودکی در کناره ی مجلس نشسته بود و چون هنوز به سن بلوغ نرسیده بود ، در شهادتش شک کرد . کودک رو به اباعبدالله (ع) کرد و گفت:« ای عمو ، آیا من هم کشته میشوم ؟!» اباعبدالله پاسخ دادند : «تو اول به سوال من جواب بده تا من هم پاسخت را بدهم. مردن و مرگ در دیدگاه تو چگونه است ؟!» کودک پاسخ داد : از عسل شیرین تر است ! اگر به من بگویی که فردا شهید میشوم ، مژده ای بزرگ به من داده ای !» اباعبدالله (ع) شهادت کودک را تایید میکنند و میفرمایند :« بعد از یک ابتلای بسیار بسیار سخت ، شهید میشوی .»
استاد مطهری ادامه میدهد : در ظهر عاشورا ، پس از حضرت علی اکبر (ع) همین کودک ، اجازه ی رفتن به میدان را میخواهد. در حالی که نه زرهی مناسب اندام کوچکش است و نه کلاهخودی ! سیدالشهدا (ع) علی رغم اجازه فوری به حضرت علی اکبر علیه السلام، به این زودی ها به قاسم بن الحسن علیه السلام اجازه ی رفتن نمیدهند . عمو و برادرزاده در آغوش هم شروع به گریه کردن می کنند؛ حضرت قاسم (ع) ، همان کودک بزرگوار شروع کرد به بوسیدن دست و پای اباعبدالله (ع) برای کسب اجازه . اباعبدالله (ع) یکدفعه دستهای شان را میگشایند و میگویند : «بیا در آغوشم که میخواهم با تو خداحافظی کنم.» کودک ، سوار بر اسب ، به میدان رفت . این کودک ، وقتی به میدان که رسید خودش را اینگونه معرفی کرد : «من ، فرزند حسن بن علی بن ابی طالب هستم و این مردی که در اینجا گرفتار شماست ، عموی من حسین بن علی بن ابی طالب است !» راوی که از سپاه عمر سعد هم هست ، میگوید من کودکی را دیدم که گویا پاره ای از ماه بود و به سمت مان میآمد ؛ درحالی که عمامهای به سر داشت و کفشی معمولی به پا !
مولف کتاب حماسه حسینی خاطر نشان می کند : انگار اباعبدالله (ع) منتظر صدای قاسم است . تا او فریاد یا عماه قاسم (ع) که بلند میشود را می شنود ، راوی میگوید نفهمیدیم با چه سرعتی ، حسین علیه السلام سوار بر اسب به سوی ما تاخت . حدود دویست نفر که دور قاسم بودند ، همه فرار کردند و حتی یکی از افراد سپاه ابن سعد را هم زیر پا لگدمال کردند ! وضعیت دقیقا مصداق شعر فردوسی است که میگوید : "ز سم ستوران در آن پهن دشت ،،، زمین شد شش و آسمان گشت هشت !" اباعبدالله (ع) کنار بدن نیمه جان قاسم (ع) نشسته اند . در همان حال سیدالشهدا (ع) میفرماید :«پسر برادرم ، چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد یا "عماه" سر میدهی و عمو نمیتواند به تو پاسخ دهد و نمیتواند برای تو کاری انجام دهد !
استاد سپس این پرسش ار مطرح می سازند که : آیا تمام این اتفاقات تلخ برای این نبود که تاریخ ، بهتر قضاوت کند ؟!
منبع : جلد اول کتاب حماسه ی حسینی
مؤلف: استاد شهید مرتضی مطهری
صفحات : ۲۸۰_۲۸۶
تلخیص : زهرا ذاکری
سه تارستان